اولياء الله آملى
72
تاريخ رويان ( فارسى )
زوبينى بر توانست گرفتن ، همه را جمع كرد و فرمود كه لشكر خليفه را به راهى به زير آرند كه جز پياده به جهد نتواند آمدن تا زحمت كشند . و ايشان را با حشم بسيار بديد ، احترام كرده فرود آورد ، و قاضى آمل و قاضى رويان را بعد از مدتى با ايشان روانه كرد و به علل و بهانه بايستاد . قاضيان چون به خدمت خليفه رسيدند ، از ايشان [ 36 ] حال مازيار سؤال كرد . طاعت و اسلام او عرضه داشتند و آنچه گفتند خلاف راستى بود . چون با خانه آمدند ، قاضى آمل پيش يحيى اكثم كه قاضى القضاة بود حاضر شد و خبث عقيدهء مازيار و كفر و بد سيرتى و تمرد و عصيان او خليفه را بر قاضى آشكارا كرد . و گفت مازيار همان زنار آتشپرستى بر ميان دارد و من نتوانستم كه اين سخن على رؤس الملا عرضه دارم . « 1 » يحيى اكثم گفت كه تو به حضور خليفه مداهنه كردى و دروغ گفتى . واجب است ترا عزل كردن كه لايق قضا نيستى . تو نايب شرعى چگونه دروغگوى باشى ؟ و در حال پيش خليفه رفت و حال عرض داد . مأمون ، قاضى را گفت كه حالى به غزو روم مىرويم تا از آنجا مراجعت كنيم ، با اين حال پردازيم . قاضى گفت « اگر ما را تدبيرى دست دهد بكنيم ؟ » مأمون جواب داد كه شايد . مازيار در مازندران خبر غيبت مأمون معلوم كرد . مانند سبع ضارى درفتاد و از بدسيرتى خود هيچ فرونگذاشت كه نكرد . قاضى با آمل آمد و مردم را از اين حال خبر كرد . مردم آمل و رويان باهم اتفاق كردند و پيش محمد بن موسى رفتند كه نايب خليفه بود و هرجا كه مازيار را عاملى بود بكشتند . قاضى رويان ، مازيار را از آنچه قاضى آمل گفته بود خبر كرد . مازيار بترسيد و مسرعى را پيش خليفه بدوانيد به حيله ، كه اهل طبرستان محمد بن
--> ( 1 ) - تاريخ طبرستان ج 1 ص 207 .